پایگاه خبری صبح قزوین

آخرین اخبار استان قزوین

داستان دو برادر؛ حاج باقر در انتظار تماس حاج قاسم/ باز هم بوی او می آمد!
کد خبر: ۳۴۲۵۵۰ تاریخ انتشار: ۱۳۹۹/۳/۹ ساعت: ۱۷:۷ ↗ لینک کوتاه

به روایت سید محمود رضوی؛

داستان دو برادر؛ حاج باقر در انتظار تماس حاج قاسم/ باز هم بوی او می آمد!

گفته بودند فوری بیا،نمیدانستم چه خبر است،درب ساختمان رسیدم یکی از بچه ها آمد،گفت بیا برویم آن قسمت حیاط حالت خوب شود،دکتر و او دو نفره در حیاط نشسته بودند،از سوریه خودش را رسانده بود به رفیقش،مثل همیشه خندان بود،دکتر گفتند این شاکیست

به گزارش سرویس سیاسی صبح قزوین؛ سید محمود رضوی طی یادداشتی نوشت:

پرده اول:
ساعت ۴ صبح ۲۵ خرداد ۹۲، ساختمان متروکه بزرگراه همت!
برای نماز صبح بیدار شدند، تقریبا تکلیف انتخابات مشخص شده بود، نمیدانستیم چه کسی اطلاع بدهد، حاج آقا شهاب مرادی خبر را داد، انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته، نماز خواندند و مجدد رفتند برای استراحت! صبح اولین نفری که سراغ رفیقش آمد، او بود!

پرده دوم:
ساعت ۴ بعدازظهر ۲۶ فروردین ۹۶ ،خیابان پیروزه، ساختمان سلماس
اتفاقاتی افتاده بود که عصبانی بودند، برای ثبت نام تعلل داشتند، تقریبا برای ما مسجل بود که ثبت نام نمیکنند، موبایلشان زنگ خورد، همه را از اتاق بیرون کردند، تلفن زیاد طول کشید، بعد از تلفن آرام بودند، گفتند برویم برای ثبت نام! هیچ وقت نگفتند پشت تلفن که بود، من میگویم آن آرامش برای او بود!

پرده سوم:
ساعت ۱۰ صبح ۲۵ اردیبهشت۹۶، خیابان شهید عراقی، ساختمان ستاد
از دیشب همه چیز به هم ریخته بود، آقای دکتر ضرب الاجل برای تصمیم‌ گیری گذاشته بودند،در سفر انتخاباتی گیلان بودند و گفتند بیانیه انصراف من را منتشر کنید! حال همه ما بد بود! حال من خیلی بدتر !

پرده چهارم:
ساعت ۸ شب ۲۵ اردیبهشت ۹۶، خیابان بنی هاشم، ساختمان حامد
گفته بودند فوری بیا، نمیدانستم چه خبر است، درب ساختمان رسیدم یکی از بچه ها آمد،گفت بیا برویم آن قسمت حیاط حالت خوب شود، دکتر و او دو نفره در حیاط نشسته بودند، از سوریه خودش را رسانده بود به رفیقش، مثل همیشه خندان بود، دکتر گفتند این شاکیست، حرف هایم را زدم گفتم آبروی این مرد را آوردند وسط و مصرف کردند، مثل مرد گریه کردم،کلی حرف های ناگفته زدند، آخرش هم گفتند ما آمده ایم برای اسلام و انقلاب جان بدهیم و شهید شویم، آبرو که چیزی نیست برای دادن! آخر هم، آغوشی بود از او، که روزی ام شد! من هم آرام شدم!

پرده پنجم:
ساعت ۶ صبح ۱۶ آذر ۹۸، خیابان بنی هاشم، ساختمان کوچک
همه آمده بودیم، بیرون همه اصرار داشتند که ایشان ثبت نام کنند، دوستان همه جمع شده بودیم، تقریبا جمع ۵۰/۵۰ بود،استدلال مخالف ها این بود که آبروی شما را برای داغ شدن تنور انتخابات و بالا رفتن بقیه مصرف خواهد شد. یک حرف آشنا شنیدم: ما آمده بودیم برای اسلام و انقلاب جان بدهیم و شهید شویم، آبرو که چیزی نیست لازم باشد میدهیم! باز هم بوی او می آمد!

پرده ششم:
ساعت ۱:۲۰ نیمه شب ۱۳ دی ماه ۹۸، فرودگاه بغداد
ما خواب بودیم، او جانش را برای انقلاب داد و آخر حاج قاسم سلیمانی هم شهید شد.
همه ایران عزادار شد، همه پیر شدند، اما برادر، برادر از دست داد! رفیق بی رفیق شد! تنها شد، او جانش را داد و برادر با آبرو به میدان آمد.

پرده هفتم:
ساعت ۱۰:۳۰ صبح ۸ خرداد ماه ۹۹، میدان بهارستان، مجلس شورای اسلامی
با رای بالای نمایندگان رئیس مجلس شد، با خود عهد کرد برای خدمت به اسلام، انقلاب و مردم، هر جا که لازم بود آبرو و جانش را تقدیم کند.
جلسه تمام شد، دائم گوشی را نگاه میکرد، چشمانش پر از اشک بود، منتظر تماسش بود .....
انتهای پیام/1404

دیدگاه ها